تبليغاتX
هرزگــــــ ــــــی های پر از تشویش

هرزگــــــ ــــــی های پر از تشویش

هیچ

سلام خوبی؟

این تموم نوشته هایی بود که تونستم از طریق گوگل پیدا کنم

این نوشته ها بمونه اینجا امانت تا وقتی که برگردی پدرام

نیازی به معرفی نیست فکر کنم شناخته باشی



بنام خود خو.د خود خدا.

اول و آخر می خوام از خود اوس کریم تشکر کنم.واسه همه محبتاش.

و همه دوستایی که بهم داد.و صبری که بهم داد.

هر کی می خواد بره باید دلیلی داشته باشه....

و من هم دارم.شاید مسخره باشه.ولی زن ذلیل نیستم.

خوب بخونین ها....آخه تا آخر این هفته کل وب حذف میشه.هر فحشی هم می خواین بدین.

چون اون وقت دیگه نیستم.....هم یه خبر خوش هم یه خبر خوش....

اولیش ازدواج منه.....آره خیر سرم دارم زن می گیرم.....خوب دیگه زندگیه.....چه میشه کرد.....

داشتم فک می کردم اگه حرفامو گفتم و پشت سرم حرف زدن اون وقت چی؟؟؟؟

ولی مردم اون قده شعور دارن که وقتی یکی حرف میزنه و هیچ راهی برای دروغ گفتن نداره باور نکنن.

و در اصل هم این که من به خواهش اون دارم این کار رو می کنم.....همون دیگه.....اسمش؟؟؟

مگه تو فضولی؟؟؟؟

بگذریم....و خبر خوش تر بعدی .....این که همتون از شر وجود نحس من راحت میشین.

خوب رسمه یه تشکری هم می کنن....

اول از همه .....نه...نمیشه....باید همه رو بگم ...ولی می ترسم یادم بره.....و ناراحت شن. ازم.

زمانه سر جنگ است ...یا علی مددي....

از تك تك دوستام...قديمي ها......قبلي تر ها...و اونايي كه جديدا باهام دوس شده بودن.....

و اونايي كه وبشون تو وبم هست و نيست.....

دلم مي خواد ...پسوورد رو به همتاون مي دادم...تا ثبت موفت هايي كه هيچ وقت نزدم هم نشونت بدم.

ولي هميشه نويسنده ها حرفاي دشلون رو نميزنن.....

من مي نوشتم.....ولي نه همش رو.....

من پدرام.....رشته الهيات....زيرگروه علوم قرآن و حديث....يكي از دانشگاه هاي تهران.....

و داستان نويسي كه خيلي دقت كرد كه مرام داشته باشه.....

حرف زياده.....مهم نيست كه فراموش ميشم....مهم نيست كه چي ميشه......

ولي من شما ها رو فراموش نمي كنم....

هيچ كدوم رو..مي خواستم تموم وبم رو بريزم تو كاميم وseve نم.ولي نه....همه چي رو پاك مي كنم....

ساناي.....اين وبلاگ رو تو زدي....يادته؟؟؟؟lunatic-uديووونه-مجنون........

چه باحال......الان هم شدي نگران..!!!!!به هر حال هر جا باشي خوش و خرم.

حق مطلب رو ادا كردم.واين وبلاگ مال خودته.....ولي نوشته هاش مال من.....

الان همه خاطره ها از جلو چشام گذشت.....

بگذره......مهم نيست نه؟ۀ؟؟؟؟دل كه سنگ شه.....بي رحمي مث تبر ميشه.....

به مه /يار هم بگين پدرام گفت: مام فداتيم.....

اعصاب من هم سگي شده......هم ميرم...هم نميرم....يعني روح هرزه من كنارتون هست.....

دوستتون دارم.......چون مي دونم زود فراموشم مي كنين...

آبجي هاي خوبم.......به خدا مي سپارمتون.......

نمي دونم نظر خواهي بذارم يا نه.....چون مي خواستم همه اش رو غير فعال كنم....

ولي دلم نمي آد به كسي توهين كنم......

به مولا علي اگه كسي دل بست.....عزيز دو عالم مي شود.....يا علي مددي.....



پ.ن: بعضی وقتا یادم می افته که باید از خدا هم تشکر کنم.!!!!!!!!


زندگی فریاد كلاغ های شوم نیست. كلاغ ها شوم نیستند و نخواهند بود.

این آدم هان كه شوم بودنشان . معركه را به گند كشیده است.

پ.ن: زرشک.


136

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 17:6 توسط:م.ارجمند

""دانشجوی محترم سلام
می نویسن وطن نه وتن
باتشکر"""

این یادداشت رو یه نفر برام گذاشته.

می خوام بگم آدم خوش فکر گاگول.

تو اومدی آپ منو الله بختکی خوندی رفتی.

یه کم دقت می کردی منظورم رو می خوندی بعد مشق یادم می دادی.

پ.ن: امون از آدمایی که فک می کنن علامه دهرند.


135

حالا حكمت آپ ۱۳۴ رو مي فهمم.

چشاش مث سگ شده بود.نه سگ كه نجيبه.

مث كفتار شچشاش داشت مانيتور رو مي خورد.

دستاش خيلي تكون مي خورد.مث مرده هاي يخ زده.

پاهاش كه ديگه داشت از جا كنده مي شد.

حالت عادي نداشت.

نمي دونم چش بود.شايد كلا حالش خوش نبوده.....

نه....شايد....گفتم بيشتر توجه كنم......

چشاش دوراني مي زد....

لباش تكون مي خورد..... ولي با خودش حرف نمي زد....

آخرش فهميدم چش بود....ولي كاش قبل همه اينا....

به جا اين كه به خودش توجه مي كردم به روبروش توجه مي كردم....

پدر سگ مث كفتار داشت فيلماي ت خ م ي مي ديد....

حالت انزجار و تهوع اجازه نداد ....كه آروم باشم.

پ.ن: سعي كنم ديگه هوس نكنم برم هوا خوري تا مجبور شم كافي نت برم.همون خونه بهتره.




134

نسخه قديم: به چشمانت بياموز....كه هر كس ارزش ديدن ندارد.

نسخه جديد:

به چشمانت بياموز.... كه گربه چشاش كريهه.

به چشمانوت بياموز... كه گرگ اگه توبه نكنه ميره بهشت.

به چشمانت بياموز... كه كفتار سگ توله رو آدم مي كنه.

به چشمانت بياموز... كه لاشخور هر چي پست تر باشه خوشگل تره.

به چشمانت بياموز... كه جد اندر جد خوك ها ميرسه به آدمــــــــــ ا

پ.ن: چشمات رو دوست داشته باش.


133

اينم تبليغات مدرنيسم ها.

پ.ن: البته با تبليغات امروزي ما فرقي نداره.فقط آدما سانسور مي كنن.كه اهل فن از علما هستن.



132

آریشبی پرسیدمش با بیقراری

به غیر از من کسی را دوست داری

به چشمش اشک شد از شرم ساری

میان گریه هایش گفت آری

پ.ن: شت.



131

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم
تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم
تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم
تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم
تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم
تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون اسمون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستاریی که با تو ديگه هيچی کم ندارم

پ.ن: شعرش از یه بنده خداست.



130

انگار نگاه خدا يخ بسته بود تو نگاهم.

چش و چال خوش نويسي ندارم.

پ.ن: نقطه هم بي نقطه مي مونه.



129

شازده کوچولو سفید بود مث برف.

سفید بود مث خود خود خود خدا.

شازده کوچولو لطیف بود مث گل.

لطیف لطیف.مث خود خود خدا.

خود خود خدا.بهش گفت.

عزیزکم.

لطافت رو بکش بخور .بی حس باش.حتی اگه تلخ و مزخرف باشه.

پ.ن: خود خود خدا هم می دونه.


128

وای که چقدر دلم برا خودم تنگ شده.

پ.ن: پی نوشت سر خط.



127

لاشخور.

داشت نوک می زد.

و من آروم زجر می کشیدم.

رهگذری عبور کرد.

نشست.روبروم.دستاشو گذاشت زیر چونه اش.و نگاهم می کرد.

بهش گفت.خوش می گذره؟؟؟؟

گفت.خیلی باحاله.

گفتم لاشخوره؟؟؟؟

گفت.نه...تموم شده تو...

و من آروم زجر می کشیدم.

تقریبا نصف بدنم تموم شده بود.ولاشخور لامصّب داشت لذت مي برد.

و منم لذت مي بردم.از اين كه دارم تموم ميشم.

و لاشخور خوش فكري بود.

حسابي تمومم كرد.

پ.ن: ندارم.


126

می گفت گور بابای دنیا.بخند.

می گفت گور بابای آدما.بخند.

می گفت گور بابای هر چی خوب بودنه.بخند.

می گفت تلف میشی.بخند.

می گفت بدبخت.بخند.
--------------------------------
و من به حرفای دلم گوش ندادم.

حالا این دلمه که داره به من می خنده.

پ.ن: عوضی.لعنتی.نخند.نخند.


125

سردمه.

مث موري كه زير بارون تند.

رد بوي راه لونشو مي جوره..

مث هستي و زوال

اينقد پاپيچم نشو.

پاكم.مث چشماي سگ.....

پ.ن: دمت گرم استاد.



124

رد نور رو گرفتم.

تو خونه زن همسايه پيداش كردم.

آخه كه چقد دلم مي خواست يواشكي .شايدم دزدكي برم تو خونشون.

آخه زن همسايمون زشت ترين زن محله بود.

آمارشو گرفتم.
خيلي مهربون و مردم داره.

هيچ وقت هم جا نماز آّب نمي كشه.

ميگن اهل ريا نيست.

مردم داريش اون قده زبانزد خاص و عامه كه كور و كچل زشت و قشنگ .دار و ندار.

همه تو خونش پلاسن.

يه بار از ماميم پرسيدم چقدر مهمون داره.

چشم غره اي رفت و گفت به تو چه بچه كار خودتو بكن.

منم كار خودمو كردم.

آمار گرفتم .طرف حتي مال مردم خور هم نبود.

مردم خودشون بهش كمك مي كردن

گفتم عجب زن بدبختيه.

خيلي فقيرو نداره. ولي بعدن فهميدم آمارم اشتباه بوده

آخه طرف .....

ژ.ن: شت.



123

داستان کوتاه.----<برگ برنده

اتاق رو تاریک کرد.

دلش می خواست یه بارم که شده جشنی کوچولو تنها و تنها با خودش بگیره.

بی درنگ بلند شد.و در دست هاش برگ برنده.

ولی واقعا آیا همین بود؟؟؟ اسمش رو که همین گذاشته بود.

نهیبی به خودش زد.

""مگه میشه دفتر خاطرات یه ادم برگ برنده باشه؟؟!!!!"""

رگ عصبانیتش گل کرده بود. یکی یکی ورق هاش رو جدا کرد.

و داخل آتشی که روشن کرده بود انداخت.

دیگه براش مهم نبود برگ برنده هاش دارن می سوزن. خاطراتش مرور می شد.

از پله های یتیم خانه پایین اومد. عجب فکر مزخرفی کرده بود.

""برم بالا بگم چی؟؟؟ من یتیمم؟؟؟ اگه مادرم بفهمه چی؟؟"""

زن و شوهر جوون تعقیبش کردن. و در کمتر از یک لحظه برگ برنده رو شد.

"""پسر خوبی به نظر می آد."""

و حالا شده بود پسر یک مادر و بابای پولدار.

که سالی یک بار براش جشن تولد می گرفتند.

هنوز کادوی تولدش رو باز نکرده بود که از دیدن خبر توی روزنامه به هم ریخت.

"""یک مادر جوان به دلیل گم شدن فرزندش و به دلیل فشار روحی بالا در بیمارستان بستری شد."""

و در یک آن برگ برنده رو شد.

پ.ن: اینم برگ برنده ی ما.هه

|

122

همه خوانده هایم.هیچ.

نخوانده هایم کم و بیش.

و آن وقت که قامت می بندم.

همه چیز در ذهنم نقش می بندد.

جز قامت حضرت دوست.

پ.ن: خوانده و نخوانده هایم را به کرامتت ببخشای. آمین.



121

و از ""شما""!!!!و سوال مردم.بدم می آید.

و خطاب ""تو""را دلم کمی لک زده است.

دیگر از فرمایشات بدم می آید.

و من را همه ""تو""خطاب فرمایید.

و ""شما""خودتان هستید.

دیگر به من فحش ندهید.

دلم ""شما""" نمی خواهد.

""شما""پیشکش اهل و عیالش باد.

پ.ن: تو.تو.تو.تو.شما خودتی.



120

و شیطان در لباس مجنون.دل لیلا را برد.

و سال هاست که لیلا بی خبر است.

و تنها مستی برای مجنون شیطان صفت است.

بیچاره لیلا.

پ.ن: آن روی واقعه پیداست.


116

رضا امیر خانی دمت آتشفشان.

هر کی ""از به"" رضا رو نخونده حتما بخونه.

رمان خیلی قشنگیه.

واقعا کف من یکی که برید.

حساب کن نویسنده خودش خلبان باشه.چی میشه. ها.

اینقده تیک آف کرد. تو رمان.

که من هم تیک آف شدم.

پ.ن: امیرخانی عشقمی.

115

گفتم رفیق.حرف دلت رو بگو.

گفت آخه.سخته.

گفتم رفیق.خودخوری نکن.نامحرم که نیستم.

گفت .بگم؟

گفتم.خود دانی.

گفت.از پسر بودنم متنفرم.

گفتم رفیق.فشارت خونه ات بالاست.؟یا درجه تب نمات پایینه؟؟؟

گفت.جدّی میگم.دلم می خواست دختر باشم.

گفتم .نکنه دو جنسه ای.

گفت.می دونی.از این که هر روز تا شب فکر فیها خالدون دختر ها رو می کنم کلافه ام.

گفتم زرشک.

گفت: به خدا راس میگم.خسته شدم.دلم می خواست دختر بودم تا از این چرندیات تو ذهنم نبود.

گفتم.رُک بگم رفیق.پسر بودن گناه نیست.

گفت.آخه....

گفتم.مرگ.برو بمیر.اگه قراره با دختر بودنت آدم بشی.

و گفتم.یعنی این قدر بیکاری که صبح تا شب فقط به این مزخرفات می فکری؟؟

پ.ن: عجب آدمای گاگولی پیدا میشن.

114

دلم.هوس ریحان باغچه همسایه را کرد.

ریحان های تر و تازه.و خوش خوراک.

زمان ناگهان ایستاد.

ریحانه دختر همسایه وارد هرزه گی های ذهنم شد.

متانت و وقارش آدم را کلّه پا می کرد.

حیایش را فروخت.

و در مقابل من ایستاد.

و چه قدر زیبا شده بود بدون آن لباس های کذایی.

هنوز دست هایم لطافت گونه هایش را لمس نکرده بود.

که کلید در، مغزی قفل در ایستاد.

واه.مادرم. بود.

و در دستانش یک سبد ریحان تازه که از میدان سبزی فروش ها خریده بود.

لعنتی.ریحانه همان شیطان بود که زمان را نگه داشته بود.

پ.ن: داستان کوتاه بود ها.از خودم.

113

فقط و فقط.

برای یک بارم که شده.

حق انتخاب داری.

زنده گی.

زنده به گوری.

و زندگی.

و شاید هم ....شاید .سر زنده گی.

پ.ن: یادت باشه این آخرین انتخاب توست.

112

دل نگرانم.

دل پریشون.

بغض مرا داره منو می خوره.

مث لاشخوری که صیدش رو تیکه پاره می کنه.

آخه چرا؟؟؟؟

براش دعا کنین.

بغض نمی ذاره. ادامه بدم.

پ.ن: خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.


111

و ادامه می دهم.

هرزگی های پر از تشویش رو.

هرزه بودن.

بهتر از آدم بودن است.

پ.ن: و باز هم بغض..هه

|
110

تا دیروز به فکر پر کردن کامنت دونی هامون.

تا دیروز به فکر بوسیدن یک ماه رخ پریوش.

تا دیروز به فکر داشتن بچه هایی ترگل و سوگلی.

تا دیروز به فکر معرگه کیری هامون.

تا دیروز فردا رو شبیه خون زد.

پ.ن: استپ.من وجود دارم.


109

پیرمرد رو خواستن آزمایش کنن.

بهش گفتن.

دختری که ناز و کرشمه دارد.

پیرمرد ثابت ماند.

دختری که روسری نداشت.

پیرمرد ثابت ماند.

دختری که با دامن گل گندمی کرشمه وار می رفت.

پیرمرد ثابت ماند.

دختری که با جلیقه نجات پرواز می کرد.

پیرمرد جست و خیز می کرد.

گفتن هان پیرمرد فکت افتاد؟؟؟!!!!

گفت تا الان درس مرد شناسی بود.

ولی اکنون درس عشق بازی است.که من مدرِّس آنم.

پ.ن: دی:

108

بچه:مامان زن می خوام.
مادر.دخترا همشون پروان.
بچه.مامان داره 30 سالم میشه.
مادر:دخترا پروان.هنوز وقتش نشده.
بچه:مامان ما که رفتنی شدیم.اگه زن داشتم می اومد برام فاتحه می خوند.
مادر:ننه.زمونه عوض شده.دخترا پروان.اشهدتو بخون.
---------------
مادر:ننه پاشو.برات یه دختر پیدا کردم که هم سر به زیره.هم نترشیده.
بچه:جواب نمی دهد.
---------
بچه به خواب مادر می آید:ننه.47 سال التماست کردم زن می خوام زنم ندادی.
حالا اومدم این دنیا.
خدا صد تا صد تا زنم میده

پ.ن: اگه بچتون گفت زن می خوام نذارین احساساتش بترشه. دی:

107

""آیدین کیش و مات شدی.""

یه بار دلم می خواست ایدین باشم.

یه بار عشقم کشید اورهان بی سواد بشم.

همون اورهان قل چماق و بی معرفت.

که آخر بی رحمی و بی انصافی شد.

همون اورهانی که به خاطر چرک کف دست.

آیدین رو کشت.

و برای آسایش یوسف رو کشت.

و برای خوشبختی.آیدا رو کشت.

ولی نه.

بد مرد.دلم نمی خواد اورهان باشم.

ولی رمان قشنگی بود.

پ.ن: دمت گرم عباس معروفی.




نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:6 توسط نمیدونــــــــــم| |